زن حمام سنجاقك

ساعت 12برايت گل خريدم. ساعت يك، روبان بستم دورش. رفتم حمام. زود آمدم. گذاشتم موهايم خوب خشك شود تا دوباره سردرد نگيرم. دوتا سنجاق گذاشتم براي روسري ام. كرم هم توي اتاق بود، كنار عطر، زدم به صورتم. بعد زنگ زدي گفتي نمي آيي. رفتم توي اتاق به گل هايي كه برايت خريده بودم نگاه كردم. به سنجاق ها نگاه كردم. خنده ام گرفت. تا ساعت 12 شب هم كه گفتي زنگ مي زني، نزدي. تا حالا منتظر بودم. مدام شعر زن، حمام،سنجاقك را زمزمه مي كردم. حالا يك چيزي مي خواهم بگويم. اول خداحافظي مي كنم. چون خجالت مي كشم. خب، خداحافظ. من ديگر پول ندارم برايت گل بخرم.
از داستان برف
از مجموعه سي امين حكايت سيتا
از مجموعه سي امين حكايت سيتا
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ ساعت 19:32 توسط ReMo
|