هوای اصفهان برفی است. قایق ها، های و هویی ندارند و نمی روند و بیایند. نسیم برف با آدم حرف می زند. زنده رود انگار نه انگار که پل ها را یتیم کرده است. برسون هم اطراف خانه هنرمندان دنبال دوربینش می گردد. ما بی خیال و سرخوش در آینه خانه نشسته ایم و ترانه سال گاو را می خوانیم. کاش یکی صبحانه درست می کرد.

سطريات 14




به خيابان مي‌ريزم اگر با من قدم نزني





زن حمام سنجاقك



ساعت 12برايت گل خريدم. ساعت يك، روبان بستم دورش. رفتم حمام. زود آمدم. گذاشتم موهايم خوب خشك شود تا دوباره سردرد نگيرم. دوتا سنجاق گذاشتم براي روسري ام. كرم هم توي اتاق بود، كنار عطر، زدم به صورتم. بعد زنگ زدي گفتي نمي آيي. رفتم توي اتاق به گل هايي كه برايت خريده بودم نگاه كردم. به سنجاق ها نگاه كردم. خنده ام گرفت. تا ساعت 12 شب هم كه گفتي زنگ مي زني، نزدي. تا حالا منتظر بودم. مدام شعر زن، حمام،سنجاقك را زمزمه مي كردم. حالا يك چيزي مي خواهم بگويم. اول خداحافظي مي كنم. چون خجالت مي كشم. خب، خداحافظ. من ديگر پول ندارم برايت گل بخرم.

از داستان برف  
از مجموعه سي امين حكايت سيتا   

شانه به شانه



من زندگي نيستم 

كه از زير من

شانه خالي كني


من شانه‌ام

مرا بردار

به موهايت بزن


من آينه‌ام

رو به رويم بايست

موهايت را

شانه بزن


سطريات 13

زني آنقدر زير دوش گريه كرد كه دور شد


زنده باد زنده رود



 

بدان گفتم: چه داری آرزو؟ گفت

که دیدار و بهشت جاودانی

بپرسیدم که دیگر چیست؟ گفتا:

و وادی زنده‌رود و اصفهانی
                                                                            اوحدي




نه تاريكي، نه كرم‌ها
                                                                                                     عكس: ريچارد اودون

آبي كمرنگ



كمي آبي مبسوط لطفا!

مشطح الخروج

ه جست و جوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در آستانه دریا و علف

در معبر بادها "

خودم را مي‌گويم

دردسر


متكاها مثل گربه‌ها احاطه‌ام كرده اند. سه شب است سرم درد مي‌كند.